تشریح
 
بسم الله الذی یحیی و یمیت....

این موجود دوپا...خلیفه خدا کیست؟
شایدکالبدشکافی و دیرن جسدیه ادم ایتقدرچیزوحشتناکی نیست...
ولی من یه غم یه درد یه حس اینکه ادنی مگه چقررزنده است....توی کل وجودم رخنه کرده
...
یه روح سرگردون باشی و بدنت و تکه تکه کنن...
خب داستان امروز اگر دل وجرات بود بخونیدوگرنه اصراری نیست نوشته ای است برای خالی کردن ذهن....
ازقبل امار اینکه چقدر طول میکشه و چقدر میخواد بمونم رو گرفته بودم....
پزشکی قانونی دورترین جای ممکن بود و من بلدنبودم...ازپدر خواستم مرا برسوند
رسیدم...
کیف و موبایل رو گرفتن....وارداتاقی شدیم...دوتاجسد خوابانیده بودن...
یکی موردتصادفی بود و دیگری توی حموم خورده بود زمین و به رحمت ایزدی پیوسته بود
من فقط بالای سر کیس تصادفی رفتم....
میخواستن علتومرگ رو بیابن...ازشایع ترین نقطه خونریزی مغزی شروع کردن...
پوست سر رو شکافتن....وپوست رو مثل یه لباسی چرمی از روی جمجمه به پایین کشیدند...
بااره ی برقی استخوان سررا بریدن و مغز رو دراوردن...برررسی ش کردن...سالم بود اما واقعا کوچک بود...جالب بود ...پراز عجایبی که من دوستش داشتم....حس میکردم اگر پسربودم حتما نوروسرجر میشدم ....
به دنبال علت مرگ توی شکم و قفسه سینه بودن...ازبالا تا پایین برشی دادن...شکم رو باز کردن...روده ها چقدر واقعا بزرگ‌بودن....اناتومی رنگی رو باراول به چشم میدیدم....
استخوان جناغ رو برداشتن تا ریه و قلب بررسی بشن....مردی سیگاری بود و ریه هایش تیره شده بودن....
قلب خلقتی داشت که دلم میخواست لمسش کنم...کاش میتپید و تپشش رو میدیدم....اینجاها همه چیز اوکی بود....بع گردن رسید....گردن رو بازکرد....نای ....مرری که روی هم خوابیده بود و گوشتی بود تقریبا شل وول....و غده تیرویید و علت مرگ شد شکستگی دنده وفشاربر نای و مرگ به علت خفگی....
بعدهمه چیز رو از جمله مغز برسرجای خود گذاشتن....دوختن از شکم به بالا....توی قسمت مغز دوباره پوست رو به بالا کشیدن و سررو دوختن....
مرگ نزدیکه...و این جسم فقط شیی است که نباید بهش غره بود...
دیدن اینها با چشم مسلح و بررسی شون واقعا دردناک بود...😑😑

 جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۶  1:16  ثمرعزیزمامان :)
وابستگی
 
به نام خدای مهربان  رحیم

وقتی شروع کنی خمیده خمیده راه رفتن...یواش یواش خمیده ترمیشی...نفس کشیدن بع سختی میشه چون شکل قفسه سینه تغییر میکنه

سعی میکنی نخوری زمین...اما بیشتراحتمال خوردن زمین داره...

قدم هات تندتر میشون چون میترسی بیافتی و میخوای تعادلت روحفظ کنی

واینگونه شد که من فهمیدم....

زندگی من چندسال است که خمیده شده ...امروز فهمیدم که چرانفس کشیدن سخته...چرا اینقدرمیترسم و چرا زندگی اینگونه به روزمرگی میگذره....

وبه خودم دارم اجازه میدهم که وابسته بشم.....وابسته ی دروغ...دلخوشی...سختی....نگرانی...رنج....

ایا اوضاع بهبود پیدامیکنه یاتوی این سراشیبی بالاخره سقوط و مرگ....

کدام را ترجیح بدهم بهتراست؟

وبالاخره انتهای این سراشیبی چه برسرمن میایید؟

ایا فرارکنم؟

بمانم؟

توی این بازی سرنوشت نقش خویش‌را به اختیارربه من نداده ان...چرا باید بازی کنم؟

کاش دکمه ای بود به اسم:"فعلا تا همینجا بسه!"

وبعدفشارش میدادم و همه چیز می ایستاد...حداقل دم وبازدمی وقت میشد انجام داد....

التمااس دعا

 سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۶  23:16  ثمرعزیزمامان :)
تلخ
 
به نام خدایی که رحیم است....

یه لیوان قهوه تلخ تلخ تره یا یه لیوان اسپرسو؟

شاید جواب اسپرسوباشه اما تلخی هردو ازاردهنده ان...

زندگی من به تلخی زعفرونه گاهی....میخندم اما تلخ....

گاهی هم به تلخی نعنا.....ازبیرون خوش اب و رنگ از درون تلخ

گاهی هم به تلخی قهوه ی تلخ....خوشبو اما تلخ و ازاروهنده

وگاهی هم به تلخی بادام تلخ....فریب دهنده و پنهان..فقط وقتی ازش بچشی میفهمی...

گاهی هم به تلخی ابجو....تلخ ه اما فراموش میشه...

گاهی هم به تلخی هرانچه که تلخ است‌‌.....وتلخی که نه ازبین میره نه فراموش میشه نه محو میشه.‌...

غصه های دلم همه مدل تلخی رو تجربه کردن.....ازاردهنده ترین انها اخرینشان است‌.

کااااش کمی شکر ...نبات...قاطی این تلخی ها بود...کاااش

😔😔

بارها شده ازخیابون ردشدم...گفتم چرا زنده ام؟چرا ماشین نزد بهم بمیرم؟

صبحها به امید بلند نشدن ناامیدانه چشم بازمیکنم...

و خیلی چیزهای دیگه...

تلخ ترازتلخ دیدن شیرینی است که نتوانی لذت خوردنش را بچشی....

لذت لمس کردن..داشتن...بوییدن...

وتلخی ماجرا ها به اینجا تنها ختم نمیشه

ماندگاری ابجو انرا تلخ تر میکند و ماندگاری خاطرات تلخ دل رو پیرتر....

چقدر سخته چشیدن این همه تلخی.‌.دلم کمی ارامش میخواهد..فقط ارامش

و کمی چشیدن ..بووییدن...لمس کردن شیرینیها....

خسته ام...فراتراز هرانچه دیگران تصورکنن

 چهارشنبه نهم اسفند ۱۳۹۶  0:48  ثمرعزیزمامان :)
ترس
 
به نام خدااایی که هست....

بخش گوش و حلق و بینی تمام شد با کشیک های عجیب و غریب ۲۴ ساعته اتفاقات که فقط ۲۱ ساعت تمام سرپا باشی و بدویی و تلاش کنی و هرکشیکی همراهی داشته باشه با یک کیلو کاهش وزن....

اینجا کشیکهاش ادم های مختلف زیااادی اشنا شدم مخصوصا شبها...وبهترین جمله ای که شنیدم این بود:به رزیدنت یک بیماری که شب با خون دماغ اومده بود و من خیلی غمگین بودم اما سعی میکردم بخندم..(که هرچی بیشترناراحتم بیشترمیخندم..)دوباره صبح اومد و اخرش گفت:این خانم دکتر اخلاقش و رفتارش ملکوتی است😍😍😍....و بدترین جمله ای که شنیدم از همراه مریضی بود که زده بود صورت زنشو پاره کرده بود و برای یه معاینه ووبرررسی با دستکشی که جلوی خووش عوض کرده بودم گفت که من(اون مردک) بیشتراز بعضی چیزا میفهمم و دررابطه با استریلتی و...که نفهم بود و نمیدونست که دستگش بخیه فرق داره.....و مریض های عجیب طلبکار ی که ......یا اون پزشک عمومی خوشتیپ و خوشگلی که نصفه شب اومد و میترسیدم براش دارو تجویز کنم😄😄....یا اون استادی که قبل از اینکه دفترچه اش رو بنویسم بهش گفتم صبح ساعت ۸ حضورغیاب مبکنی؟؟؟؟؟؟؟اگراینطوره نوع دارد فزق داره😄😄😄یا اون دوتا پسرنوجووون ی که برای جااندازی بینی اومده بودن اینقدر خوب براش چسب زدم کخ تا عمر داره یادش نره....هی برای من محرم ونامحرم میکرد یه ذره فسقل....یا اون مرد مستی که بی حس نمیشد هرچی میزدم‌و دردناک بخیه شد....و من و یکی از پسرا سرش باهم کلی بحث کردیم کی بزنه...اخرش سه تفر بخیه اش کردن....یا تجویزهای عجیب غریب نصفه شب من که فقط دعا گردم خدا خوبشون کنه😄😄😄😁😁

خب چرا اخه این ساعت میاایین؟واقعا گه

یا اوناایی که خارماهی...حبه سیر....استخوان پای مرغ و....توی حلقشون گیر کرده بود و طلبکار هم بود اون حبه سیری یه.....

و خیلی چیزهای دیگه که.......مادرجان نذاشتن هیچ کشیک اینجارو باوجود له شدگی تمام وکمال اوتی بدم و همه رو خودم موندم.....مثل یه ثمرقوی

وتهش هم یه عالمه جیز یاد گرفتم......

شناختن

توی این یه ماه دوست رو از دوست شناختم....واینکه یادگرفتم که هراتفاقی می افته شاید عکس العمل عمل منه.....توی گذشته حتی توی ۳ سال گذشته...یا چندشال گذشته....چون بدی کسی درحق من که حرفش دلم رو ازاردداد به خودش به جایی بازگشت....

اما یه سوال برام پیش اومد:این همه سختی و رنج و اتفاق هایی که می افته بازخورد کدارم بدی های من درگذشته است؟

دقیقا کدام؟

......

دست به خرابکاری

اون هفته گلدان مورد علاقه مادر با قدمتی بالای ۱۲ سال را شکستم.....سه روز بعد لیوان مورد علاقه کافی شاپی خونه که قدمتی ۷ ساله داشت رو شکستم.....و دیروز جاروبرقی که قدمتی به سن علی داشت و اصل اصل بود رو سوزاندم باجرقه های اتشین....فکرکنم با این وضع پیش میرم تا اطلاع ثانوی سوار هواپیما نشم چون ممکنه سقوط کنه .....

سه رخداد رخداده....اما امیدوارم بیشتراز سه تا نشه و پول کشتن گوسپند ندارم😐

رژیم

کمی تا قسمتی ابری به سمتی بارانی ضعیف شدم....دست وپایم جان ندارن....له له ام.....ولی خب لاغرشدم😋😋نکته مثبتش اینه که میوه ها خراب میشون....مادر مرا جزو سهمیه روزانه ناهارحساب نمیکند....و همه چیزهای خوشمزه باقی مانده ان .....تمام نمیشوند...به همین برکت رژیم است که کپک ها دارن چاق تر میشوند😂😂

وترازو دیگر به من عدددی نشان نمیدهد.😄😄....ولی وزن بقیه رو حساب میکند...

تلاطم

از ارامش ....ازطوفان...از خشکی...از باران....ازهمه میترسم.....هیچ کدام ذهن مرا ارام نمیکنند...گاهی حس میکنم بین گذشته...حال....اینده گیر کرده ام..از حالدو اینده میترسم...ازگذشته میرنجم....راه حل چیست؟؟؟؟؟

پ.ن:هیچ دوادم شبیه هم نیستن و بعضی ادم ها خیلی خیلی مغرورن...حواسمون بهشون باشه....چون نشون میدن مغرورن..قوی ان اما نیستن...فقط از طرد شدن میترسن....ازدست دادن می

 

واینکه دراخر از حنانه جوووون بابت پیاااام های قشنگت بسیااااار بسیاااار ممنونم...😍😍😍😊😊😊مرسی که هستی😎

 

 چهارشنبه دوم اسفند ۱۳۹۶  0:19  ثمرعزیزمامان :)
شهریور ۱۴۰۴
مرداد ۱۴۰۴
اردیبهشت ۱۴۰۴
فروردین ۱۴۰۴
اسفند ۱۴۰۳
مهر ۱۴۰۳
بهمن ۱۴۰۲
دی ۱۴۰۲
آذر ۱۴۰۲
مهر ۱۴۰۲
تیر ۱۴۰۲
دی ۱۴۰۱
آذر ۱۴۰۱
مرداد ۱۴۰۱
خرداد ۱۴۰۱
اسفند ۱۴۰۰
بهمن ۱۴۰۰
آذر ۱۴۰۰
شهریور ۱۴۰۰
دی ۱۳۹۹
فروردین ۱۳۹۹
بهمن ۱۳۹۸
تیر ۱۳۹۸
تیر ۱۳۹۷
فروردین ۱۳۹۷
اسفند ۱۳۹۶
بهمن ۱۳۹۶
دی ۱۳۹۶
آذر ۱۳۹۶
مهر ۱۳۹۶
شهریور ۱۳۹۶
تیر ۱۳۹۶
خرداد ۱۳۹۶
اردیبهشت ۱۳۹۶
فروردین ۱۳۹۶
اسفند ۱۳۹۵
آرشيو
حکمت های امام علی (ع)
کلیه حقوق و امتیازات این سایت متعلق به (:پرواز قاصدک های ذهن ثمر:) می باشد .