رقم خورد رفتارم اما اشتباه!!

خسته دل تنها...یار بی یار...دل تنگ

بسم الله و بالله علی ملة سول الله.....

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــَلام

کسی میدونه جمله بالا از کجاست؟

.

.

.

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

ببخشید عزیزم

ببخشید اگر یه مدت اینجا غمگین بود فضاش!!

به هر حال هرکس برحسب روحیه اش پیش میره....گاهی انتظارات از زندگی خلاف میل هاست

اما مهم ترین چیز برای اینکه بشه تحمل کرداینه:

تـــــــــــــــو هنوز زنده ای پس هنوز امروز ادامه دارد!!چه فرقی داره اون اتفاق شاد باشه یا ناراحت مهم اینه:از هر نفسی فرو میرود ممد حیات است و برمی آید مفرح ذات:)

_---__---__---___--___--____---____---____---______---

زندگی

میخوام انشالله ریسک کنم و کارم را روی این قضیه امتحان کنم بالاخره ریسک زندگی بهترین روش رسیدن به هدف است؟CORUJI?:)

------------------------------------------------------_______________________--------------------------------

گُنده

همیشه از بزرگ شدن هم خوشم میومد هم میترسیدم

الان بزرگ شدم؟؟نه من هنوز همون بچه هستم  بزرگی یعنی:""عــــــاقلانه اندیـــشــیــدن""

مهم نیست سر کلاس چه قدر شیطنت کنم؟عکس بافلش بگیرم؟صدای ترمز ماشین پخش کنم؟مهم اینه که بزرگانه در بحران ها می اندیشم و کودکانه نگاه میکنم

من این را دوست دارم..از نکاه بزرگتر ها به زندگی متنفرم

دنیایی برد و باخت ؟؟؟؟دنیایی بول و فقر؟؟؟؟؟؟نه دنیای جنس؟؟؟؟

من این دنیا را میخوام

لبخند...خشبختی با داشتن همون چیز...رضایت از وجود دیگران در اطراف...بازیگوشی و خندیدین ....

__---___---___---____---___---___--___--__--___---____---

آرامش

دلم میخواد آرامش درونی پیدا کنم...فرار از فکرهای بیهوده!

این آرامش  تنهایی میطلبه یه جای باحال یه جایی که اگر برم دیگه نمی تونم شیطنت کنم

چن همیشه این مادرم در گوشم خونده:توباید نشان دهنده ی این باشی که از چه خونواده ای و شان ما چقدر بالاست!!!

خسته شدم از این موضوعات خوبه اما ....حق میدهم به مادرم من واقعا شیطون هستم اما نه اینکه....

_--_--_--_--_--------______________--------_____________------

عشق

سرکلاس ادبیات شعر نیما یوشیج از رفتن معشوق بود....با سوز خوندم همه فکر کردن اووووههههه چقدر عاشقم!!!!

نگاه ترم یکی را  دوست  دارم ساده است و بی ریا ...مهربون و بااحترام

---___---_----_____----_____----_____________------______-----

اگر کمی بزرگ تر بود:)

امروز فهمید از من کوچکتره ..ناراحت شد..ناراحت شدم

هروفت میرسیدم در کلاس را برام باز میکرد

صندلی برام میذاشت بشینم

کیفم را میگرفت میذاشت اونور..مهربون ..بااحترام...ازش معذرت میخوام اما من هیچ کاری نکردم....که اون را.....

-_-------________________------_____________--------___________

کرم شناسی

اَاَاَاَاَاَاَاَهههههههههههههههههههه

این چیزی بود که من یهو از دهنم پرید بیرون کلاس رفت رو هوا!!!:)))))))))))))))))))

یعنی امیداوارم نصسب هیچ کس این رس با پخش کلیپ های جذاب استاد همراه نشه:)

____-----_______________________________________________-

یکی از بچه های دیر رسیده

استاد استاد استاد بعد یهو دیدم خانم دکتر دو دست را گذاشت طرف صورت استاد یهو این شد....اووووووهههههههههههههه

بعد با استاد قبل از رسیدن به جاهای باریک به توافق رسیدن عالـــــــــــــــی بود البته اینقدر بد نبود که من گفتم:))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

___________-------________________________------_______________________

در انتها:

خدا هست

اما اینکه من چرا هستم؟پاسخی است ناتمام

چرا من هستم؟بپرسید؟جواب مال الن نیست!!!

شب خوش

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:58 توسط ثمرعزیزمامان:-) |

مست مستم، مست مستم، مست مستم، مست مست

مستم مستم ساقیـــــــا، ناخـــــورده مستم ساقیا          پای خم، پای خم، پای خم بشکسته دستم ساقیا

مست مستم، مست مستم، مست مستم، مست مست

 

پای کوبی میکنم در جسم و جان و دیگری          پای خود را می گــــذارم در جهـــان دیگری

ساقیا از خود گسستم

مست مستم، مست مستم، مست مستم، مست مست

 

بارها من گفته بـودم ترک جام و می کنم          گفته بودم تـرک می، اما نگفتم کـی کنم

توبه هایـم را شکستم

مست مستم، مست مستم، مست مستم، مست مست

 

توبه هایــــم را شــکستم ساقیا          پای خم بشکسته دستم ساقیا

مست مستم، مست مستم، مست مستم، مست مست

 

مطربــا در نی بزن          ساز ملک ری بزن

همچو من پیمانه ای در می بزن

مست از روز الستم

مست مستم، مست مستم، مست مستم، مس

نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:3 توسط ثمرعزیزمامان:-) |

بسم الله القوی المتین 

هر چند هنوز کشف نکردم پزشکی چیه و چرا من؟ 

اما چند خاطره جالب از بخش آنژیو کههم مفید هست و آموزنده هم اینکه :-)

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_----_-_-_-_-_-_-_--_--_--_--_

دود سفید و سیاه

 

مریض ها وقتی ازشون میپرسی چیزی میزنی؟  میگه نه! میگی پدرم برای بیهوشی باید مطمئن شم.... میگه پسرم کار خاصی نمیکنم... یه سیگار هست و قلیان... حشیش که نمیزنم! :-/ 

خانم دکتر کوچولو اونجا همیشه هست، کم کم همه دارن بهم عادت میکنن! 

سیگار از نظر دکتر بده اما از نظر بیمار یه حرکت عادیه.. تو زندگی ما خیلی چیزها عادیه... اما اشتباهه.... به نظرتون اینا چین؟ 

 

--_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

خاله ریزه 

 

یه مریض جهرمی، پیرزن 73 ساله، مادر شهید محمد جعفر 

روضه امام حسین علیه السلام برام خوند :| 

همه پرستارا رد میشدن فکر کردن مریض را زدم گریه میکنه

هیچیدیگه مریض ما تعریف کرد

یه روز حاجی حالش بد شد، وسط حیاط یه امامزاده ای، برگشتیم خانه... حاجی نمازش را شروع کرد، رکعت اول را خوند، دوم را خوند، سومی شروع به استفراغ کرد

بردیم ش بیمارستان، توی بیمارستان حاجی دوباره استفراغشان شروع شد و یهو مرد :'(

هیچی دکتر اومد گفتن هفت دقیقه مرده است... ملافه کشیدنش روش... شروع کردم به گریه... صدای امام حسین علیه السلام زدم... صدای پسرم زدم

یه شعر قشنگی راجع به امام حسین میخوند تک تک بود

بعد گفت یهو یه آقایی اومد... گفت با من کاری داشتین؟ گفتم شما کی هستین؟  گفت خودتون منو صدازدین، من فرزند رسول خدا هستم سید الشهدا (پیرزن بلند صلوات فرستاد)

خیلی خوشگل بود، رشید و چشمان سبزی داشت.... نور صورتش چشم منو میزد... گفت چرا قرآن نمی خونی؟ گفتم سواد ندارم

 

گفت خوب نگاه کن ببین چه جوری مرده را زنده میکنم، هم اروس هم اونجا نشسته بود، همه چیز را میدید. میگفت :من همیشه همه جا هستم فقط چشم ها کور هستند!!! 

شروع کرد به قرآن خوند، و یهو پای حاجی حرکت کرد، یه قرآن دیکه دیگه خوند اون یکی پاش حرکت کرد، پرستارا مبهوت بودند، گفتم دست حاجی مدتی است فلج هست، یه قرآن دیگه خوند، دست حاجی حرکت کرد، یکی دیکه خوند، حاجی دستش را گذاشت روی سرش، دکترا میگفتن حاجی یه سال بیشتر نداره، اما الان ماشالا به لطف امام حسین هفت ساله زنده هست! 

من  هرکی بخونه من میرم کمکش، اما چشمها کورن منو نمیبیند (اینا را آهسته تر پیرزن میگفت) 

_-_-_-_-_-_-_-_--#_#-#-#-#-#-#-#-#

مریض یا بیمار، درمان بازی با جون این مریض ها خیلی سخته! 

سخت تر اینکه اعتقادات شون را گاهی تو باید حفظ کنی! 

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

پشت در آنژیو، با بچه ها، آهنگ میذاشتیم، عید ه ها! :-) 

عید همگی مبارک 

 

راستی خمس و زکات، خیلی سخته دادنش.... من امروز بالاخره یکی را دیدم که سال خمسی داشت، یادمان نره، پولدار شدیم سخت نباشه از 500 میلیون، 100 میلیون بدیم؟ نه؟ 

:-) 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:37 توسط ثمرعزیزمامان:-) |

بسم الله القوی المتین

 

جمله جالبی بود:

"خودت یه دولتی هستی که هر وقت اراده کنی بهش میرسی "

 

ممنونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم به خاطر میسپارم 

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

امروز بزرگ شدم 

 

غم هایم را روی کاغذ روی پشت بام در حال لرزیدن نوشتم... و ستاره ها خواندن! و باد صدایم را در خودش گم کرد... صدای هق هق هایم را! 

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

آدم های بیرون پست و گرگ صفت و نمک نشناس هستند! 

همیشه در کودکی این جمله بود برام تکرار میکردند 

و امرور کن من این جمله را به دیگران میگویم :

روزی خواهی فهمید همه آدمها لیاقت دیدن لبخند تو را ندارند " 

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

 

و یه سوال برام مونده چرا همیشه سرمایه عمر را از دست میدهم و به جاش خسران میگیرم... تجربه ای بر تجربه های تلخ! 

تلخی شون اینقدر زیاده درد دلم را فزونی میدهد _-_-

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

کل روز خسته کننده بود و تلخ و بدرد نخور به جز این قسمتش :-D 

ملاقات با خوشگل ترین پسری که دیدی.... البته به خوشگلی اون پسر روس های سفید قد بلند و خوش هیکل و خوش تیپ نبود، اما بد نبود، اما من بعدا فهمیدم با کی حرف زدم، اون لحظه ذهنم همه جا بود، الا توجه به اطرافیان! :-D 

دفعه بعد بیشتر دقت خواهم کرد B-) 

--_-_-___---___--__--__--__-_

در آخر هم سخت تر دلتنگ تر میشم، و بغض و غم بیشتر آزارم میده... مردن همانا و رهایی همان... 

 

فلسفه خوبی نیست مردن و رها شدن... چون مردن مساوی است با گرفتارشدن .. الان این دنیا رهایی هست... و این اندیشه باطلین هست... من نیز جزوه از آنان 

 

بدرود 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:48 توسط ثمرعزیزمامان:-) |

بسم رب الکریم

شاید جالب باشه از خاطرات هم بگم..اما شاید بهتر باشه از به جای خاطرات اسم تجربه بذاریم روی زندگیم!!!تجربه که سرمایه اولیه و اخرش عمر از دست رفته من هست.

و اما بعد....

نوشته ها ی ادما برگرفته از کتاب هایی هست که در زمان حال و آیندده خوانده میشود

خیلی دلم میخواد همه حرف های دلم را بگم اما فقط انهایی را میتوان گفت که فیلتر رد ش کنه

فیلتر ذهن

_-__-__-__-__-__-__-__-

زندگی ما آدمها برپایه غم نهاده نشده!!ما خودمون دیوار حصار محدودیت شادی را کشیدیم

من میخوام این حصار ها را بشکنم

-_-_-_-_-_-_-_-_-_- _-_-_-_-_-

چرا های زندگیمون بی پاسخ نمانده اند..ما به دنبال پاسخ نیستیم!!!!

گاهی فکر ممیکنم چرا؟؟

_---____---____---____---____---____---

ازآخرین دیدار من 6ماه تمام میگذرد...اما این بار جای غم و درد دلتنگی در دلم غبار ناراحتی و رنج هست..

شاید هروقت خاطرات را مرور میکردم ...از فرط محو شدن در انها افسوس میخوردم آه چقدر زمان زود گذشت...

اما این دفعه خوشحالم زمان ان روزها کم بود

چرا که وقتی یک غم دوبار تکرار بشه تبدیل به کینه میشه...کینه نه شک....شک برهمه چیز...رهایی بر همه چیز.....

موندم از آدمهایی بر سراعتقاد خشک شان مانده اند!نمیدانم با خودشان چه فکر میکنند!اما اینکه دلم میخواهد بدانم آیا خدایی هست؟امام چیست؟و چرا هست؟چرا دعا هایم برعکس پاسخ داده اند؟؟؟

_--_--_--_--_--_--_--_--_----_-----------

فقط در وجود پیامبر,و خدایش شکی ندارم چرا که میدانم پیامبر هست....خدایی هست که وقتی سر بر استان خدا میگذاری دل میشکند و پاره میشود

_--_--__--_--_--_--_--_--_--_--

خسته ام

از آدمهای اطرافم خسته ام....

از اینکه دیگران را مسیر و راه و چاه نشان بدهم و بهم خیانت میکنند خسته ام!!!

خسته ام از همه چیز بریده ام!

از حسادت دوستان بگویم یا خیانت؟

از دورویی دوستان بگویم یا از دروغ گویی شان؟

از دشمنی شان یا دوستی خَرَکی شان؟

نمیدانم

دوستی برایم مفهومی ندارد

دوستان چه میدانند؟؟؟؟؟

------------------------------------------------_______________________-------------------------------------

حتی فقط یه سوال را برایم جای خالی مانده است!!!

این است؟

سکوت کرده ام شاید انتخاب بد باشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کسی از شما نخواسته انتخاب کنی که بد باشد یا خوب؟؟؟؟؟

اگر من سکوت کرده ام از سکوت خودخویشتن بوده نه از من!!!!!

اما حرف جالبی بود!!!تا به حال این جمله را از کسی نشنیده بودم که این را هم دانستم!!!

نیازی به سکوت نیست!!

من دیگر دانستم هیچ جا ی این دنیا به هیچ کس نمی توان اعتماد کرد!!!!جز خدا!!!!!!!!

اگر لحن ام تند است دلگیر نباید شد!باید به خود نگریست!چرا فکر میکنی خودت خوبی و همه بد هستن؟

چرا ؟؟؟و چرا های دیگر که دوست ندارم بگویم!!!!!

همین!

امروز 23 اسفند است!تمام شد سالی دیگر ...روزی دیگر....و بار ها غم بر دلم فزونی یافت..لبخند لبانم کمرنگتر!!!!!!

 

در پناه حق

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:15 توسط ثمرعزیزمامان:-) |

بسم الله الرحمن الرحیم

آب ها جاری میشوند,به هم میپیوندند...درپس همبستگیشان رودها هویدا میشوند

رودها میروند تا دوستان خود را بیابند,کمی آنطرف تر,شاید دورتر یا نزدیک تر به دریا میرسند

دریا در جستجوی دریا ,رویای اقیانوس شدن را در پی دارد!!!!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-__-_-__-__-_--__--__--_--__--___---__-___---__---__---

گاه رود راه را گم میکند..مسیر را میدانست اما سنگی او را به باتلاقی میرساند...

چرا باتلاق گود است و تنها ست؟چرا راهی به خارج ندارد؟حصارش چیست؟

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-__--_--_--_--_--

رود بی آنکه دریا را بیند به اقیانوس رسید

ناگهان آب رود و اقیانوس با هم جدال پرداختند...شوری و شیرینی

کدام پیروز است؟ رود یا اقیانوس؟

دانستم رود باشی و به هر طعمی.اقیانوسی هست که هر دو را دارد و شوری و شیرینی در صلح هستند

این صلح چیست؟

دانستم اگر رود باشی به باتلاق برسی راه بازگشت نیست..بلکه راه حلی باید جست..چرا همیشه فرار از آنجا که آمده ایم؟

 

دانستم اگر رود باشی و سنگی دیدی از کنارش رد شو..اما ازش یاد بگیر که میتوان گاهی ایستاد..ایستاد تا دنیا در اطراف تو بچرخد نه خویش در اطراف خویشتن!!!

دانستم اگر رود باشی ,دیگران نیز در پیوستن با هم و تو با پیوستن به دیگران دریا میشوی یک رود به تنهایی دریا نمی شود!

دانستم اگر رود باشی...میتوان بی مهابا به اقیانوس رفت اما شاید جای آنکه تکیه گاه تو باشد موج همیشگی در تو باشد!!!

 

دانستم اگر رود باشی باید تابع طبیعت زیست!قانون طبیعت آنست:دریا...اقیانوس..فنا!

شاید رود نیستم اما دانستم رود بودن هم بد نیست D:

_-_-_-_-_-_-_-_-_-

پ.ن:نه رود هستم نه اقیانوس نه دریا!!!تنها یه چیز را میدانم..سردرگم بافتن خویش...یافتن و دانستن راه خویش...هرازگاهی به ترم ترم این رخداد عظیم رخ میدهد...من باز هم هرترم نظرات ترم قبل را به مضحکه میگیرم

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:45 توسط ثمرعزیزمامان:-) |

بسم رب عظیم 

دستانم به قلم نمیرود

نمیدانم چه شده است.... قدرت ناراحتی است یا غفلت؟

هر چه هست محروم مانده ام از ذهنی دیگر و به دنیای دیگر گذشته باز سفر میکنم 

خاطرات گذشته آنگونه درمن بوده است که هرگز نتوانستم گریز داشته باشم به آینده و حال نیز مخدوم است....

 

زمان دارد میگذرد، اما خاطره ها رنگ نمیبازند... دلگيرم از این دنیای سرد و رعب انگیز... دنیایی که آدمهایش را به سی وی میخوانند نه به ارزش های دانشی

 

خسته ام از تنهایی... تنهایی در دنیایی رویایی خودم... کاش همه را میتونستم همراه خود بکشانم.... اما نمیدانم چرا این گونه سخت در آشوب هم.

منتظرم.. منتظر فرصت... فرصت ها ایجاد شدنی است یا ایجاد کردنی؟

چرا همه در هر کاری تعلل میورزند؟ کار را باید در دقیقه انجام داد چراکه فردا شاید دیگر او نباشد، تو نباشی، و دیگران آنگونه به تو ننگرند که امروز .....

 

 

پرواز شاهزاده کوچک دام دلم... غم خاکخورده.... همه حکایتی است بر دلی مشوش

 

و.ن:شاید دیگر نباشد... شاید باشد و آنگونه نباشد.. مواظب باشیم

پ ن:خنگ شدم.... دلتنگم همین...... از جنگیدن دارم دست میکشم... تا به کی جنگ؟؟؟ شاید صلح نیز راه دیگری باشد خسته ام همین :'(    

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:36 توسط ثمرعزیزمامان:-) |

بسم الله الرحمن الرحيم

دیدار با کسی که عزیزه برات و خیلی وقته ندیدیش چه جالب عدد های مورد علاقه ام را جمع زدم بعد دو رقم شان جمع زدم شد 9

 

اومد این اما بعد کمی خاطره صندلی تازگی ها حال میده سر کلاس بشینی یهو بری جلو بپری عقب اصلا نمیدونین چه کیفی میده آدم جیگر ش حال میاد کلاس اگر آروم بشینم عجیبه میدونی چرا؟ چون اگر اذیت نکنم غم میاد سراغم ناراحت میشم اذیت میشم... اینجوری اون مغز هم مسوول تفکر غم هست مهار میشه گاهی وسط اذیت ها، خنده ام گریه ام می گیره

 

بوقی ذاشتن 5.5 واحد با بوقی های دانشکده لذتی جالبی است دیدن این ها که اینطور ذوق و شوق دارند و نشستن سز کلاس خودمون بی ذذوق و شوق را بهتر میفهمم واقعا داره خاطرات ترم یک زنده میشه دوست دارم بعضی خاطرات را بعضی ها را نه یادم به ذوق و شوق ترم یک بودن خودم می افتم اما اومدم شیراز اینا رفت... چون پایه شیراز بر پایه نمره و... چیزهایی بود که ذهن من باهاشون سازگاری نداشت

 

عدد 9 8+8+1+3+8+8=36 3+6=9 این عدد از این جا اومد دلم تنگ شده شدید بابام راست میگه جای رفتن به کشور های خارجی بهتره برم مشهد اونجا بیشتر الان احتیاج دارم سفر آخر بیشتر جای اینکه مرهم باشه بر زخم هایم شد chronic inflammation چرا؟ نمیدونم نمیدونم یهو چطور افکار م روزانه تغییر میکنه کاش کاش اون لحظه دلم دلم اشتباه نمی کرد هنوز عذاب میکشم پست قبلی نوشتم

 

پ.ن:زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت یه هفته بیشتر وقت نیست.... حواسمون باشه... اسفند چهارشنبه دوم داره میاد.... دلم من داره میره.... بیام؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23:13 توسط ثمرعزیزمامان:-) |

بسم الله الرحمن الرحيم 

گناه غنچه ها را پژمرده میکند

 شاید هیچ وقت تا این حد گناه بزرگ... به اسلام آسیب زن... گناهی که اعتقاداتم همه زیر سوال بره انجام نداده بودم 

 

خشم خدا رو حس میکنم... هزار سال.. هزار هزار سال عبادت کنم نمی توانم جبرااین گناه کنم

 

یه بار یه بیت شعر نوشتم 

مصرع دوم این بود :زنده شد دین به خون یا حسین

برگرفته ازسخن پیامبر اکرم که فرمودند :حسین منی و انا من حسین

 

گناه من کمتر از کار شمر نبود

گناه من کمتر از دستورات یزید نبود

آخر.

.

.

گناانسان را پژمرده میسازد

بدون اینکه بدانیم روز به روز ما را از درون میپژمرد 

و یاد گناه تا آخر مارا می کشد....نمی دانیم گناه ما را به سوی خود میکشاند... هر گناه زمینه گناه بعدی است... تازه فهمیدم لیاقت هیچی ندارم

حتی گفتن نام خدا.. پیامبرش... امامانش

 

نمیدانم الان امام زمان علیه السلام چقدر از دست من ناراحتن اما ای کاش فقط ای کاش یه ذره یه ذره بزای من دعا کنن تا شاید در گرداب فتنه های خویش غرق نشوم

 

 

آثار کار های خوب و بد هم الان هست هم چند سال بعد هم میماند..پایه گذار یک گناه بودن بدترین نفرینی است که هر کار خوبی را از بین میبرد و دل را سنگ میسازد... حالا معنای این جمله را میفهمم :-(

التماس دعا ه   

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:17 توسط ثمرعزیزمامان:-) |

به نام خدا 

 

ثمر هستم 

 

امید منو رها کرد 

همین 

 

کی پروندش؟ 

 

اساتید گرامی 

کلا داغون شدم امروزو رفت

اگر دیدینش هم امید را هم استاد را هردو را بکشید 

به ازای هر سربریده جایزه میدهم 

تازه 

یه مدت هست خیریه را داریم برگزار میکنیم به امید خدا در راهه

 حول این میچرخه 

تامین نیاز های اساتید عقده ای 

با صرف ناهار 

با کارت دعوت با این مضمون :یک در دنیا... صد در آخرت 

اما برنامه 

پخش کارت ها 

تجمع اساتید عقده ای 

سپس کشیدن علامت خطر اطراف اساتید 

هریک ازخیرین طرح میتوانند تفنگ... چاقو... سلاح سرد و گرم داشته باشند... هرکس هر جور دوست داره استاد مورد نظر... هر چند نفر یک استاد... اگر استادی طرفدار زیاد داشت اعدام میشه 

اما 

 

 راه نجات  هم هست 

هر استادی درست سوال بده درست نمره بده 

 

و جبران کنه 

 

و من الله توفيق 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:3 توسط ثمرعزیزمامان:-) |

بسم رب العرش 

اگر همه به همون چیزی که علم داشتن عمل میکردند 

اشتباه هات بیشتر بود یا کمتر؟؟ 

اگر همیشه آدم ها نگرانی هاشون رامیذاشتن توی قطرات باران... میگریستند.. اشک ها را کسی نباید دید... چرا که همه به جز دل آدم به آدم غریبه هستن... اما دل میگه اشتباه بود... شاید درست بود... اشتباهات.. درست ها... امشب اولین بار حس را احساس کردم... حرفاتو به یکی بزنی که بشنود... بشنود جواب بده.. کمی از کوله باری را که داری میبری برداره

پر از غصه م(از تهی سرشارم) 

پر از لبخندم (نمیدانم این لبخند.. این شیطنت.. این ها همه از برای چی اند اما میدانم که دلم یک هفته بی خوابی عشق را میخواد... دلم میخواد راه برم... حرف بزنم... بشنوم... یاد بگیرم... یاد بدهم... بنویسم.. ببینم... در آخر همه شیطنت های جدید را یه دور امتحان کنم..) 😀 

دل م میخوادپرواز کنم... ببینم از حس اینکه زیر پای ت هوا باشد و دلخوشی ات به بالها... ایمانت به سرنوشته پرواز... آیا بهتر از روی زمین ماندن و فرو رفتن در گرداب نیست؟ 

کدام یک بهتر است؟ ماهی باشی درگرداب غرق بشی یا پرنده باشی و در آسمان سقوط کنی؟  تفاوتی است؟ 

 

هردو میگوید سرنوشت سرنوشت است.... تو اگر غرق شدی، سقوط کردی، میشه شروع کرد؟ 

ازاول خلقت یا از انتهای ثانیه فنا؟ 

تراوشات به هم ریخته ذهنی را بذاریم به حساب دل به هم ریخته... اشک های ریخته شده... داغون بودنم اینروزا رویاهایم را هم به چالش کشیده.. چالش واقعیت. حقیقت هست... پس مطمئن باش میتونی حقیقت را بدست آورداگر آن را جدی بگیری... هرچیزی را با سرسری گرفتن، به تعویق انداختن، لذت و شیرینی نتیجه را از بین خواهد برد.. فقط بدان که وقتی میتونی به خواسته ات برسی که برای هدف ارزشی والاتر قایل شی... 

موفق باشی دل نا آرام... ذهن نامرتب

شاید خطابه ای باشد به آنان که میدانند و آنها که نمی دانند 

ییک بار برای همیشه میگویم ...

فعلا نمیگم :-D 

😀 😀 😀 

نوشته شده در سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ساعت 0:39 توسط ثمرعزیزمامان:-) |

به نام آفریدگار مهربانی ها 

غصه هایم یک به یک از تن فرسوده ام  درلا به لای نگرانی هایم خرابه ای ساختن 

شکها روز به روز دیروز را.. امروز را...فردارا... هیچ کدام را نمیدانم درست هستند یا اشتباه 

جنگی است عظیم در درون من... امروز احساس کردم این جنگ شعله اش دارد همه چیز را با خود میبرد حتی خودم را 

تنهایی را فقط وقتی دانستم که دوسال پیش همین موقع می فهمیدم تنهایی... جدا شدن.. یعنی چی... هنوز که یادم می آید بغض گلویم جانم را میگیرد 

شکستن دل آ ینه نیست... آینه حقیقت نیست... انعکاس است... اما اگر رویایی شکست.... بازنمی گردد..... اشتباهات را... دیدم.. نمیدانم نرفتنم به دلیل اشتباه بوده... حکمت بوده.... یا... هرچی که هست این دل هنوز شکسته است... 

حقیقت یا دروغ... درست از غلط...راست از کج... راست از غیر واقعی...همه این را زمزمه میکردند... همه چیز برخاسته توهم هستند... خدمت به توهم اشتباه است :| 

در انتهاخنده بر لبانم غم عظیم است اشتباه نکنید با بیخیال ی 

نوشته شده در سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ساعت 0:15 توسط ثمرعزیزمامان:-) |

بسم رب الکعبه 

دور شدم از همه چی 

 

دوشنبه بود... حدیث کسا را؟ 

 

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_---------

از ایمنی 

تصمیم گرفتم انجام شد 

 

 

 

هر جلسه از دونمره کوییز داره... که 8 نمره از پایان ترم را تشکیل میداده 

ما هم دیدیم همه نشستن میخونن

گفتیم یک کم شیطنت داشته باشیم

استاد بیرون رفت.. سوالا روی میز.. یکی را فرستادیم سرش را گرم گرد... سوالات را برداشتم :-D 

هیچی دیگه سوالا را برداشتم... عکس گرفتیم به آقایان هم سوالات رادادیم عالی بود.... پسرا هنگ کرده بودند... فکر کنم فهمیدن چقدر بی عرضه اند..... ;-)

 

_-_-_-_-_-_-_-_-_---_-__-__--_--_-_--_--_د

 

خواستگاری

 

شاید این همه خواستگاررفت و آمد... اما 

 

زنگ زد به گوشیم.. گفت میشه ببینمتون؟ گفتم باشه 

فکر کردم کار تحقیقاتی هست... بعدش گقت بیرون از دانشکده 

گفتم :شایسته نیست با هر کسی من بيرون برم... خخخ فکر کنم حرفم فحش داشت 

 

گفت  پس دانشکده میبینمتون

ساعت 10:07اس ام اس داد که طبقه دو هست... رفتم بالا.... دیدمش قلبم تپید... گفتم خدایا توکل بر تو... آقا نشست... ازم خواستگاری کرد :-))

اولش تعجب کردم... اما حدس میزدم... 

از خجالت آب نشدم.... فقط خجالت کشیدم... کمی مکث گفتم :....گفتم :....

هیچی دیگه گفت از من خوشش اومده... خصوصیات اخلاقی منو یک به یک گفت... توی دلم خوشحال بودم.. اما در عمل بحثعقل و دل بود... تهش دل پیروز شد.... گفتم نه

گفت نمی خواهید ببینید شرایط من چه جوريه؟  شغل دارم... پول دارم... چی... چی.... 

گفتم نه 

 

گفت حداقل یه مدت آشنا بشیم 

گفتم نه 

هر چی بهونه مسخره بود آوردم...بگم نه 

خوزخوزستان بود... مهربون.... اما.... 

تهش تجربه جالبی بود.... تا حالا ندیده بودم دانشکده از بچه های خودمان یه پسر ازش خواستگاری گنه... سخته نه گفتن... اما دل باید باشه...این پسر مرا دوست داشت.. احساسش کردم... غمگین شدم از غمگین شدنش 

اما من نه بود بازم حرفم.... دیگه وسطش در رفتم به تمام معنا....امیدوارم روی روابط کارمون اثر نداره که میذاره

--_-_-_---_--_-__--__--_--_-__

رفتم میگم میخوام شکلات بخرم برای خیرات 

پسر مهری 91 زل زده میگه چه جوريه؟ میگم خودم برم اون ور خیابون 

 

میگنه... میگم پس چی میری بخری؟

زل زده بهم میگه نمیدونم :-/ 

فقط سز کلاس ایمنی چشمش به من می افته پیچ ومهره گردنش شل هست... باید پیچ های مغزش یه سر بازرسی بشن... ر

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

آهنگ سوغات 

وقتی میایی صدای پات /از همه جاده ها میاد.... 

تازگی ها هر وقت به قسمت این آهنمیرسم که میگه وقتی تو نیستی..... دلم میگیره

من اینو با پیانو یه سال پیش یا بیشتر یاد گرفتم

اون رضایی خوند... اما ریتمی اون اشتباه بود... من هم میخونم ش هم آهنگ را میزنم 

فکر کنم این آهنگ حرف های جالبی میزنه البته اپن جاش که از کبوترا میگه فقط :-D

_-_-_-_-_-_-_---_--_--،---_--_--_--_--_-___-_--__-__--__

خیرخیریه 

حلوا پزون... در حد قابلمه... فروش عالی الحمدالله 

همین... 

_-_-_-_-_-_--_-_-_-_-_-_-_-_-_---_--__-_---__--___--___--_

نمیدونم چرا از مردا داره روز به روز متنفر تر میشم... اصلا بچه ها چبز هایی میگن تصمیم دارم یه مدت زیادی هر چی پسر را با مرد و پیر مرد هست بکشم 

تصمیم کافی است... عمل انشاالله به زودی _-_-_-_-_-_-_-_

 

خاطرات 

دنبال یخ دفترچه با چند صفحه خالی مبگشتم به 

دفترچه ای برخورد کردم تاریخی 21/10/87

اصلا چیزهایی نوشته بودم دهنم باز بود4 صفح حه

خیلی جالب بود... خاطره نبود... رویا نبود... حقیقت بود... 

درست بود... عاشق بودم... عاشق روانشناسی... دفترچه ام پر از نکتهبود... نکته های جالب.... یخ دفتر پیدا کردم پر از عکس به خیلی از عکس ها داشتم و دارم میرسم انشالله

فکرکنم باید یخ چند تا عکس از این سن و آرزو ها بهش اضافه کنم

یه چیز جالب توی اون دفتر چه بود

:من 500 خواستگاردارم بین المللی :-P

الان از اون زمان تعداد به 30 _40 تا رسیده

6 تا بین المللی بودند.. از کشور های دیگر :-))

اصلاافکاررم 

تعریف مرد زندگی عالی بود.... اینقدر خندیدم بهش. ... انشالله اونم پیدا بشه والا :-P 

ته همش نوشته بودم :دوست دارم به خدا نزدیک تر بشم.. دوست دارم... امابه این آرزو نرسیدم.... از خدا دور شدم.... قلبم تیره و تار شده....

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_--_-__-_----____--___--__---__--ه

منو و ردپا

رد پا چیست؟  اثرات من بر یاد ها.... 

اعتماد به نفس را حال میکنهم خودم... 

ای کاش بیشتر قدر میدونستم

ته ماجرا ها 

 

دوست دارم برگردیم به افکار دوست دارم برگردیم افکار اون دوران... البته نه همش 

مممممممنونم از خدا که به من اجازه داد زندگی کنم 

زنده شدم... مردم.... الان توی برزخم... میشه دوباره برگردم؟ 

 

 

اینم چرت و پرت ای بود از من

 

هم چنان............... 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 23:9 توسط ثمرعزیزمامان:-) |

بسم الله الرحمن الرحيم

السلام علیک یاولی الله 

السلام علیک یا حجه الله 

السلام علیک یا نورالله فی ظلمات الارض 

السلام علیک یا عمود الدين 

السلام علیک یا وارث آدم صفوه الله

السلام علیک یا وارث نوح نبی الله

السلام علیک یا وارث موسی کلیم الله 

السلام علیک یا وارث عیسی روح الله 

السلام علیک یا وارث محمد رسول الله

السلام علیک یا وارث امیر المومنين علی علیه السلام 

السلام علیک یا وارث فاطمه زهرا سیده نسا العالمین 

السلام علیک یا وارث حسن و حسین سیدی الشباب اهل الجنه 

السلام علیک یا وارث علی بن حسین زین العابدين 

السلام علیک یا وارث محمد بن علی باقرالعلم الاولین و الآخرین 

السلام علیک یا وارث جعفر بن محمد الصادق البار 

السلام علیک یا وارث موسی بن جعفر، السلام علیک ایها الصدیق الشهید، السلام علیک ایها الوصی البار التقی، اشهد انک قد اقمت الصلاه و آتیت الزکاه و امرت بالمعروف و نهیت بالمعروف و عبدت الله حتی اتاک الیقین 

 

 

ببخشید آقا

 

شرمنده ام 😢

 

راي 

نوشته شده در دوشنبه یکم دی ۱۳۹۳ساعت 22:41 توسط ثمرعزیزمامان:-) |

به نام آن خدایی که در پاسخی به دعاهایم نداده؟ 

تا حالا شده به انتیجه رسیده که واقعا خدایی هست؟

خدا کیه؟  چیه؟  چرا هست؟  اگر هست چرا جواب نمیده؟ نمیشنود؟ 

 

و اما بعد

 

خدا هست چگونه ؟ 

 

شاید بد نیست ببینیم چجوری هستیم؟ 

گاهی جواب بعضی سوالا را دلی هست و بعضی...؟ 

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-__-__--

یه خواب همیشه واقعی نیست 

یه بحث جالب :درخواب دیدن EEG مغز مثل بیداری است! 

آیا اگر خواب اثباتی بر وجود روح هست؟  

پس EEG هم اثباتی بر وجود روح هست؟  

پس مغز وجود ندارد؟ اگر هست کالبدی برای روح هست؟ 

پس ضربه مغزی روح داره یا نداره? 

روح تصمیم میگیره یا مغز؟ااصلا سوالات پایان پذیر نیست.... 

-_-_-_-_-_-_-_-_--#--------_-_

شاید اصلا جسمی وجود نداره.. جسم تنها تصور هست؟ ؟ ؟  

_-_-_-_-_-_-_-_-_--_-__-_-_--_--_-__-_-__-

درگیری جالب

اما نمیدونم تا چه حد کاربردی؟ 

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_--_-_-_--____-___-__-_-_-_-

داغون 

خدا به داد مریض ها برسه 

دعای ثنا :خدایا هیچ وقت مریض نشیم

داداش... هم به.....  گفته بوده.!

لاک پشت یا خرس؟ 

داستان جالبه هست حوصله تایپ ندارم اشاره هست برای خودم 

_-_-_-_-_-_-_-_-_--_--_--

گل نرگس

گل نرگس زرد است,زیباست,در بی رحمی سختی سرما لطافتش اوج میگیرد

انسان زمستانی بیش نیست......؟ مگه نه؟ 

_-_-_-_-_-__-_---__-__--_-------#--_-__-___-__-

تقلب و من

 

خب کوییز و تقلب هست اند با هم دیگه 😀

_-_-_-_-_-_-_---_-_-__-_-_-_-_-_-_-_-__

 

رفتم بالای سر مریض ...خواستگاری میکنه 

داغون شدم کلی خندیدم 

_-_-_

لینک د این هم محلی شده برای ابراز احساسات

"مهرت بر دلم دو چندان ""تمایل به ازدواج ""

خوبه والا 

_-_-_-_-_-_-_-_-_--_-_

آخر سر یه چیزی را میگم 

 

حرف و خاطره زیاده اما مهم همون محاسبه هست که وقتی انجام میدی نا امید میشی و مثل کارنامه میان ترم ت هست ...مراقب باش ثمر ...

تهش :

دلم برای آرامش ات تنگ شده کی میبینمت ؟

خسته شدم از این خاطره ها و مرورش ون 

 

هرت 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۳ساعت 23:49 توسط ثمرعزیزمامان:-) |

.
طولانیه اما ارزش خوندن داره:
.
زهرا مامان بیا صمیمی باشیم 
مثل دو تا دوست قدیمی باشیم 
بیا با هم حرف بزنیم بخندیم 
در رو به روی غصه ها ببندیم 
درسته دختر خوبه دلبر باشه
تو خوشگلی از همه کس سر باشه
 جلوه تو ذات دختره می دونم 
کار خداست مقدره می دونم 
همه می گن دخترا برگ گلن 
داداش میگه البته یه کم خلن
چسب روی دماغ یعنی که زشتن
 به فکر خط خطی سرنوشتن
پشت این رنگ و روغنا دروغه 
پشت اینا یه طرح بی فروغه 
مردا میگن که خوشگلا نجیبن 
راستش و بخوای دخترا مثل سیبن
سیب زمین افتاده بو نداره 
رهگذر هم پا رو دلش می ذاره
سیب های روی شاخه چیدن دارن 
از دست باغبون خریدن دارن
بهار خانوم دل نگرون توام 
دلواپس روز خزون توام
حالا که می خوای بری توی خیابون 
خودتو بگیر چراغ نده تو میدون
وقتی که حوا پا گذاشت تو عالم
 به دو می خواست بره به سمت آدم
زد تو سرش فرشته گفت: حاج خانوم 
چه میکنی فردا با حرف مردم
روتو بگیر با این لپای داغت 
بشین بذار آدم بیاد سراغت
آره مامان اینم حرف کمی نیست 
حجب و حیا قصه مبهمی نیست
این روسری یعنی که تو نجیبی 
شکوفه معطر یه سیبی
این روسری پرچم اعتقاده 
نباشه گلبرگها اسیر باده
زلفاتو از روسری بیرون نذار
چشمای هیز و سمت زلفات نیار
مردای خوب پرده دری نمی خوان 
عشقای لوس سرسری نمی خوان
باید بدونی زندگی بازی نیست 
توهم قرص های اکستازی نیست
اونهایی که پلاس کافی شاپن
احساسات دخترارو می قاپن
اونی که می ره پارتی های شبونه 
تو کار و بار انگل دیگرونه
مردای خوب کاری و اهل دلن
مردای بد توی خیابون ولن
مردای خوب فقط نجابت می خوان 
از زنشون غرور و غیرت می خوان
علاف مو فشن که مرد نمیشه 
تا لنگ ظهر به رختخواب سیریشه
مردی که قیچی میزنه به ابرو 
از اون نگیر سراغ زور بازو
مردی که بند انداخته مرده؟ نه نیست 
برا کسی شریک درده ؟ نه نیست
جوهر مردی نداره ، زغاله 
نه مرده و نه زن ؛ تو حس و حاله
برقِ لب و کرم که اومد تو کار 
مردونگی برو خدا نگه دار
ابرو کمون خیابونا شلوغن 
پر از فریب حرفای دروغن
دوسِت دارم دیونتم ، اسیرم
یه روز اگه نبینمت میمیرم
یک دو روز بعد تو همین خیابون 
یه لیلی دیگه ست کنار مجنون
برا کسی بمیر که راستی مرده 
جر نزنه ، نپیچه ، برنگرده
بله به کسی بگو که عاشق باشه 
تو حرف عاشقونه صادق باشه
یعنی باید شیفته روحت باشه 
تشنه چشمه شکوهت باشه
آره گلم سرت رو درد نیارم 
ای لوده بازی ها رو دوست ندارم
گیس طلایی به چشماشون زل نزن 
با فوکلات به دستاشون پل نزن
همپای دخترای بد راه نرو 
با چشم باز مامان توی چاه نرو
.
.
سیده زهرا شایگان/مشاعره شبکه آموزش
نوشته شده در سه شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 23:0 توسط ثمرعزیزمامان:-) |

محرم، جای نامحرم نیست.............. 

محرم، یعنی ببینیم چقدر به کاروان حسین نزدیک شدیم و چقدر از امام زمان علیه السلام حود دفاع میکنیم

گفتم چی میخوام...... دهه دوم زندگی ام به پایان رسید.... اما.... فردا ششم محرم هست....شهادت قاسم...... قاسم که بود؟چی شد؟  

 

کربلا.... واقعه نیست.... حادثه نیست.... بلا و غمش در واژه نمی گنجد.... 

 

دلم تنگه...عشق... بلا... مصیبت.... 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم آبان ۱۳۹۳ساعت 22:38 توسط ثمرعزیزمامان:-) |

بسم الله و بالله علی مله رسول الله 

در دوران امامت ده ساله امام حسن مجتبى عليه السلام که از سخت ترين دوره هاى تاريخ اسلام نسبت به پيروان اهل بيت و طرفداران حق بود، «مسلم بن عقيل » با خلوص هر چه تمام در مسير حق بود و از باوفاترين ياران و از خواص اصحاب امام حسن محسوب مى شد. 

 

اين که امام از «مسلم بن عقيل » به عنوان «برادرم » و «فرد مورد اعتمادم » نام مى برد، ميزان اعتبار و لياقت و کفايت مسلم بن عقيل را مى رساند. آنگاه «مسلم بن عقيل » را طلبيد و به او فرمود: به کوفه مى روى، اگر ديدى که دل و زبان مردم يکى است و آنچنان که در اين نامه ها نوشته اند متحدند و مى توان به وسيله آنان اقدامى کرد، نظر خودت را بر من بنويس و «مسلم بن عقيل » را وصيت و سفارش کرد، به اين که: 
پرهيزکار و با تقوا باش؛ نرمش و مهربانى به کار ببر؛ فعاليت هاى خود را پوشيده دار؛ اگر مردم، يکدل و يک جان بودند و در ميانشان اختلافى نبود، مرا خبر کن. 

 

 

اينک، «مسلم بن عقيل »، با شهرى رو به روست، حادثه خيز و پر ماجرا و با گرايش هاى مختلف؛ شهرى با افکار گوناگون که اگر چه به ظاهر آرام است، اما آرامش قبل از طوفان را مى گذراند. 

 

اکنون «مسلم بن عقيل »، نگينى در ميان حلقه انبوه ياران است حضورش مايه دلگرمى اميدواران است شکوه و هيبتى دارد، ميان کوفيان جايى و محبوبيتى دارد، و هر شب، صحبت از جنگ است، سخن از شستشوى لکه هاى ذلت و ننگ است کلام از شور جانسوز حقيقت هاست، ز «رفتن »ها و «ماندن » هاست. ولى دوران آن کم بود و کم پاييد، تمام شعله ها ناگه فرو خوابيد ... 

 

 

 

شب بیعت کردند و صبح نماز صبح بیعت خود را بشکستند!

 

 

ناگاه «مسلم بن عقيل » را گريه فرا گرفت، و گفت: «انا لله و انا اليه راجعون » يکى از سران سپاه ابن زياد، از روى طعنه، گفت: کسى که در پى اين کارها باشد، بر اين پيشامدها نبايد گريه کند. «مسلم بن عقيل » گفت: 
«به خدا سوگند! گريه ام براى خويش و به خاطر ترس از مرگ نيست، بلکه گريه من براى خانواده ام و براى حسين بن على و خانواده اوست، که به سوى شما مي آيند.» 

 

زندگانی مسلم... مردم زمانش.... 

جالب نیست که بدانیم کجای این راه هستیم؟ 

مسلم مرد هلهله کردند.... 

 

مقایسه ها با خودتون.... خسته ام از این دنیا.... 

سخن مسلم :

 أَقْسَمتُ لا أُقْتَلُ إِلاّ حُرّاً *** وَإِنْ رَأَيْتُ الْمَوْتَ شَيْئاً نُکْراً

 

هنگامي که مسلم متوجّه دستگيريِ هاني بن عروه شد، با 4000 نفر به طرف قصر عبيدالله حرکت و آن را محاصره کرد. عبيدالله که اوضاع را اين گونه ديد، سران قبايل مختلف را تطميع کرد. همچنين شايعه حضور مأموران شام را در نزديکي هاي کوفه، بين مردم منتشر ساخت.
بيشتر مردم از پيرامون مسلم پراکنده شدند، مسلم براي اقامه نماز مغرب به مسجد آمد، در اين هنگام فقط سي نفر پشت سر مسلم نماز خواندند. پس از نماز، نگاه کرد، ديد فقط 10 نفر مانده اند

نوشته شده در شنبه سوم آبان ۱۳۹۳ساعت 18:33 توسط ثمرعزیزمامان:-) |

پست مال 6 ماه پیش:

 

 

بسمه تعاللی

چه ساده 6 ماهه شدم....19 سال و 6 ماه

امروز فهمیدم چه ساده 6 ماه دورم

امروز قهمیدم چه ساده 6 ماه از آخرین بار که دیدمش میگذرد

یادت هست صبح روز تولد اولین کادو تولدم را خودت بهم دادی

یادت هست شب تولدم داشتیم دعوامون میششد؟

یادت هست ؟؟؟؟

ظهر به دیدارت آمدم..دعای مباهله با هم خواندیم

....شب به دیدارت آمدم....زیارت جامعه کبیره خوندیم

یادت هست؟

آینه بشکست............و.......

یاد آن روزه ها بخیر

چه ساده 6 ماه گذشت

چه ساده دل من عادت کرده به دلتنگی

عادت کرده به دعای کمیلِِ  ِ ......

چه ساده ارزش ها را زیر پا گذاشتم

دلم تنگ شده برای همه روزها

همه تفریح من تو بودی

همه خوشی من به پنجره بود و دل تنگی ها و تو

یادت هست؟

بستنی ها....چقدر آنشب خندیدیم

رجب در راه هست

دل من در راه دیدار تو سوزان

بگذار بیایم

بگذار بیایم برای تشکر

بگذار تا هنوز یادم در مکه هست بیایم

نذار گناهانانم زیاد شود

کمکم کن

امام زمان (ع) سللام منو برسون

چشم قول میدهم

راستی بابت امام علی (ع) امشب کمکم کن

ممنونم امام رضا(ع)

زیارت امین الله همیشه در مقابل آستانتزیباترین دعایی بود که خواندم

بعد از دعای کمیل......

و زیاترین گفته ها در دعاها

قد تکرر وقوفی لضیافتک....انشاالله....

آقا زیاد به دل ما سر بزن;)

 

_____________________________________________________________________

 

زیاد پررو شدم.....

دلتنگ شدن پررویی نیست

 

یا الله یا الله یا الله یاالله یا الله یا الله یا الله یاالله یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

نمیدانم چه بگویم چه حق هست چه  نادرست چه درست

فقط در دلم چشم انتظارم....دیدار....دیدار....

 

جمله:

ما شیعیان تنبـــــــــل نمی خواهیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

 

التماس دعا:(

بسم الله الرحمن الرحیم

الهی عظم البلا و برح الخفا وانکشف الغطا و ضاقت الارض و منعت السما و انت المستعان و الیک المشتکی و علیک المعول فی الشده و الرخا......اللهم صل علی محمد و ال محمد اولی الامر الذین فرضت علینا طاعتهم و عرفتنا بذلک منزلتهم ففرج عنا بحقهم فرجا عاجلا قریبا

ته این دعا اینه: فرجا عاجلا قریبا کلمح البصر ا هو اقرب یا محمد و یا علی یا علی و یا محمد اکفیانی فانکما کافیان وانصرانی فانکما ناصران یا مولانا یا صاحب الزمان الغوث الغوث الغوث...ادرکنی ادرکنی ادرکنی...الساعه الساعه الساعه...العجل العجل العجل....برحمتک یا ارحم الراحمین

برید این دعا را بخوانید با فضایلش....

نصقه گذاشتم چون .....راستش تنبلیم اومد همه اش را بنویسم

 

اما نوشتم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۳ساعت 20:23 توسط ثمرعزیزمامان:-) |

بسم الله الولی الحمید

سلااااااااااااااااام

اصلا قانون جذب را نمیتونید باور کنید

نمی دونم خودش میدونست توی جلسه نگفت و گفت برای ماههای آینده

یا........ 

به هر حال جلس

گزارش جلسه :

هردومون 8 آبان به دنیا اومدیم

آخه تعجب ش روی این بود چرا من این روز را اینقدر دوستش دارم 

_-_--_--_-_-_-_-_-__-_--_-_-__-_-_--_--

چرا حجاب؟ 

سوالی هست که خیلی ها از من میپرسند حتی استاد 

 

یکی از اساتید گفتن تو دکتر خیلی خوبی میشی :-D 

ابجی م گفت نگفتی چجوری میخوای مریض ها را بیهوش کنی؟  :-D 

بعدا براتون تعریف میکنم 

_-_-__-_-_----_-----------____--__-_--__--_

در انتها بگویم از هورمون اکسی توسین

این هورمون چرا در مردان هست؟ 

 

در تحقیقاتی بر روی موش های صحرایی نر (دقت کنید موش ها) 

آنهایی که اکسی توسین بالایی داشتند... وفادار بودند به همسرشان

اما آنها که اکسی توسین کمتری داشتند.... دلشون باند فرودگاه بود و از دوست داشتن و عشق هیچی حاليشون نمیشد(همون گوسفند خودمون) 

.

.

.

قرار شد از این به بعد قبل از خواستگاری و.... آزمایش خون طرف اکسی توسین آقايون را خانم ها چک کنن :-)) 

.

.

.

هم چنین این هورمون همکاری.... محبت.... اینا را تقویت میکنه B-) 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۳ساعت 22:20 توسط ثمرعزیزمامان:-) |


آخرين مطالب
» شبی :-)
» مست مستم
» 30 دقیقه گفت و گو
» غم پشت بومی
» 20 سال و 4 ماه و 15 روز
» رود بودن!
» 20 سال و 4 ماه و 4 روز
» دیوونه
» گل پژمرده
» 20 سال و 2 ماه و 29 روز
Design By : Pars Skin